گزارشات و مصاحبه ها
روزهای سخت اســارت




روزی از منزل عمویم به سمت خانه خودمان راه افتادم. ناگهان متوجه شدم که جمعیت زیادی جلوی خانه جمع شده اند. خیلی ترسیده بودم، راه رفتنم تبدیل به دویدن شد. از همه سوال می کردم که اینجا چه خبر است؟ پاسخی نمی شنیدم تا اینکه متوجه آتش سوزی شدم، دود همه جا را پر کرده بود. برادر کوچکم تمام خانه را به آتش کشیده بود.

 خوشبختانه همسایه ها او را از درون شعله ها بیرون کشیدند، ولی تمام خانه در آتش سوخت.آن صحنه را هیچگاه نمی توانم فراموش کنم.

 پس از آن حادثه اوضاع زندگیمان خصوصاً از نظر مالی بهم ریخت، هر چه داشتیم در آتش سوخت.

پدرم تصمیم گرفت به تهران برود و ما هم به همراه او رفتیم. سه سال در آنجا زندگی کردیم. همان ابتدای ورود به شهر تهران پدرم مشغول به کار شد. پس از مدتی به خواست پدرم و به دلیل فشار مالی ترک تحصیل کردم.

پس از ترک تحصیل بود که ناسازگاری هایم با پدرم شروع شد. از سر لجبازی به شهر خودمان برگشتم. پدرم در تهران همسر دیگری برای خود برگزید و دوباره ازدواج کرد. مادرم که دیگر تحمل رفتارهای پدرم را نداشت، به دیار خود بازگشت. مشغول کشاورزی شدم.

موتور سیکلت خریدم و آن شروعی برای بدبختیهای زندگیم بود. چندی نگذشت که تمام دوستان ناباب دور تا دورم را فراگرفتند و مرا به سوی تباهی هدایت کردند.

 اولین تعارف! لحظه بسیار سختی بود، میل و وسوسه مصرف مواد از یک طرف و ترس از مصرف از سوی دیگر، حسابی ذهن مرا درگیر خود کرده بود. بعد از چند لحظه، وسوسه بر من غلبه کرد و شروع به مصرف سیگار کرده و بعد از آن هم تریاک را شروع کردم.

این وضع هر روز تکرار می شد. سیگار ، مواد مخدر و مشروبات الکلی جزء برنامه روزانه ام شده بود، طوری که دیگر "مجبور" به مصرف بودم. آری معتاد شدم و هیچ راهی برای رهایی از این قفس تنگ و تاریک نداشتم. کار تا جایی پیش رفت که چندین مرتبه توسط اقوام به مراکز سم زدایی رفتم و بارها اقدام به قطع مصرف کردم، ولی همه آنها بی نتیجه بود و دوباره مصرف می کردم.

پدرم واقعاً از این وضعیت خسته شده بود. روزی با عصبانیت تهدیدم کرد که اگر دوباره مصرف کنی دست و پایت را می شکنم تا خانه نشین شوی و مواد مخدر را ترک کنی. من هم در جواب او تمام شیشه های خانه را شکستم و فرار کردم. به داروخانه رفتم و مقدار زیادی قرص خریدم و همه آنها را خوردم .

 وقتی که چشم باز کردم خود را روی تخت بیمارستان دیدم. حال بسیار بدی داشتم، با چشمانی تار و نیمه باز سایه مردی را دیدم که بر روی سرم اشک می ریخت.

آری پدرم بود،پدری که عامل تمام بدبختیهایم بود. تمام غم دنیا در دلم جمع شد و بغض راه گلویم را بست، شاید او را مقصر تمام بدبختیهایم می دانستم، زیرا اگر درس می خواندم و ادامه تحصیل می دادم هیچ گاه اینچنین نمی شد.

بعد از اقدام به خودکشی و مرخص شدن از بیمارستان، پدرم سعی کرد که رفتار خود را تغییر دهد و از راه درستی رفتارهای نادرستم را بفهماند. من هم دیگر آن فرزند سرکش نبودم و این موضوع باعث شد پدرم به من اعتماد کرده و برایم خودرویی خرید. خلاصه با همان ماشین شروع به کار کردم. در مسیر شهر گرگان و گنبد کار می کردم که از بخت بدم ، ساعت 8 شب با یک دستگاه موتورسیکلت تصادف کردم که منجر به فوت راننده و زخمی شدن دو فرزندش شد. از ترس پا به فرار گذاشتم، دو سال فراری بودم ولی بالاخره خود را معرفی کردم و بعد از دادگاه راهی زندان شدم.

پس از 5 ماه حبس با قید وثیقه آزاد شدم، تا به خود آمدم دوباره دوستان ناباب اطرافم را گرفتند و پیشنهاد سرقت خودرویی را دادند. در ابتدا مخالفت کردم، ولی در نهایت...

 یک دستگاه خودرو سرقت کردیم. حین فرار متوجه خودروی مأموران نیروی انتظامی شدیم و به هر نحوی بود از دستشان فرار کردیم. برای مدت کوتاهی در جنگل پنهان شده ولی بعد از خروج از جنگل متوجه شدیم که مأمورین دوباره دنبال ما هستند. خلاصه کار به جای باریک کشید و چند تیر شلیک کردند که یکی از آنها با لاستیک ماشین مسروقه ما برخورد کرد و خودرو واژگون شد و ما توسط مأمورین دستگیر شدیم .

پس از مراحل آگاهی و دادگاهی به هیجده ماه حبس و 74 ضربه شلاق محکوم شدم.

 

عامل آشفتگی های زندگی خود را در چه می دانی؟

پدرم هیچ توجهی به رفت و آمد های مشکوک و دوستان نابابم نداشت. اگر کمی توجه خود را روی آداب معاشرت و دوستانم متمرکز می کرد و مواظب رفتارهایم بود شاید امروز سرنوشتم اینگونه رقم نمی خورد و دچار این همه مشکلات نمی شدم.

 

 

چه برنامه ای برای آینده ات داری؟

فکر می کنم حسابی سرم به سنگ خورده و اگر روزی دوباره آزاد شوم زندگی بدون دغدغه و آبرومند داشته باشم و شغل مناسب برای خود دست و پا کنم تا باعث سر بلندی خانواده ام شوم.

 

نظرت راجع به زندان چیست؟

به نظر من زندان مکان مناسبی جهت اصلاح مجرمان است. ولی متاسفانه افرادی هستند که بخاطر یک اشتباه کوچک تاوان بسیار سنگینی می پردازند و مدت زیادی از عمر خود را در زندان می گذرانند. کسانی که هیچگونه حامی و پشتیبانی پشت این میله ها ندارند و همیشه از نظر روحی و روانی با مشکلات زیادی روبرو هستند و این واقعاً درد بزرگی ست. هرگز نمی توان درک کرد که روزگار آنها در اسارت چگونه می گذرد.

 

چه صحبتی با مردم و خانواده ها داری؟

توجه به فرزندان جزء وظایف پدران و مادران است. آنها همواره موظفند که تمرکز خود را روی تربیت فرزندان بگذارند. همیشه مراقب رفتار آنها باشند و بدانند که فرزندانشان با چه کسانی همنشین می شوند. به هنگام اشتباه، آنها را به نحوی درست متوجه اشتباهاتشان کنند و از سرنوشتی که من و امثال من داشتیم درس بگیرند و بتوانند راه درست زیستن را به فرزندانشان بیاموزند.

 

 

دوست دارم سرگذشتم درس عبرتی باشد برای آنهایی که این مطالب را می خوانند تا بتوانند راه درست زندگی را انتخاب کنند و اگر در مسیری خارج از مسیر درست قرار دارند از این تجربیات استفاده کنند. هرگز در دوران جوانی و غرور دست به اعمال ناشایستی نزنند که یک لحظه غفلت مساوی است با یک عمر پشیمانی.

در زندان افرادی هستند که با آموختن برخی رفتارهای ناهنجار و آسیب زا، پس از آزادی با جرایم سنگین تری به زندان باز می گردند و خیلی افراد هم هستند که زندان وسیله ای مناسب جهت پی بردن به اشتباهاتشان می شود و آن را وسیله مناسبی جهت رسیدن به مسیر درست زندگیشان می کنند و بعد از آزادی هرگز به زندان باز نمی گردند.

 

اغلب آنهایی که مواد مخدر مصرف می کنند، هرگز نمی دانند که چرا برای بار اول این کار را انجام دادند و چه شد که معتاد شدند. این درحالیست که آنها دوست ناباب را دری به روی ویرانگی عنوان می کنند، ولی باز هم اشتباهات خود را تکرار کرده و هر بار محکم تر چوب تجربه های تلخ خود را می خورند.

خانواده ها، مخصوصاً پدران و مادران با رفتارهای نادرست خود در قبال فرزندانشان و عدم توجه به روابط آنها با دوستانشان، محکومان اصلی این نابهنجاری ها هستند.

با سپاس از ریاست زندان گرگان آقای یکتا و کلیه همکاران و مددجویانی که ما را در تهیه این مجموعه  یاری می رسانند.

امان محمد ایری



 


گروه: گزارشات و مصاحبه ها   تعداد بازدید: 224   تاریخ خبر: 10:37:45 1388/02/21   

نام و نام خانوادگی
پست الکترونیکی
عنوان پیام
متن پیام


 
منوی اصلی